تبليغاتX
.•ღ.•*بازنده*.•ღ.•
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

من هنوز با گذشته ها به زندگی نشسته ام

وتورا باشعرهای بارانی ام خیس می کنم

واژه هایم دیگر گیرایی همیشگی را ندارند

وکلمه در گلویم حلقه آویز می شود

                                                                                      از تو می پرسم

گناه من چیست ، که به خاطر به شعر در آوردن تو

مثل غنچه ها ی نگاهم پرپر می شوند ؟

                                                                                     بر گرد .............

هنوز واژه هایم از نگاه تو سیراب نشده اند

وآسمان به این بزرگی

                                                                      ابری برای گریستن ندارد .

نوشته شده در ساعت 14:22 توسط لحظه |
شنبه چهارم اسفند 1386

یک غم و صد تنهایی دلم نمی سوزد به یاد آن روزها و شب هایی که برایت شعر می سرودم

 به یاد آن شب هایی که ستاره ای پیدا کردم و اسم تو را روی آن گذاشتم

باز نگاهم به آسمان خیره شد و اسم تو را صدا زدم

 ولی هیچوقت صدایی از تو نیامد

 بمان همان جایی که خنده هایت بهاری اند و اشک هایت پاییزی

و من اینجا در گذشته تو فراموش شده ام و آلبوم خاطراتت را ورق می زنم

گله ای ندارم برای تنهایی ها و اشک هایی که تو را صدا می زنند .

تو بگذر و برو برای همیشه با همان چتری که از زیر بغض باران می گذرد

 و من سوختن و ساختن را انتخاب کرده ام

و باز هم موردی نیست

و باز بغض ها می شکنند

و ما در اشک خود را پیدا می کنیم .

راست می گفتی من همان عروسک تنهایی های تو بودم

 

نوشته شده در ساعت 14:42 توسط لحظه |
چهارشنبه یکم اسفند 1386

رفتى
      بدون ِ خداحافظى
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                     «دلى از سنگ ببايد به سر ِ راه ِ فراق»

رفتى
       و حسرت ِ آن نيم نگاه ِ آخر بر دلم ماند
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                     «روى ار به روى ما نكنى حكم از آن تُست»

رفتى
و سراغم را هم نگرفتى!
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                      «نه عجب كه خوبرویان بكنند بى‌وفایی»

می‌دانی از چه دلم شكست؟
از اين‌كه وقتى مي‌رفتى باران می‌بارید!

با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت  
             بدون آنكه ببينى 
             بدون ِ آنكه كسى ببيند 
                                 خاك ِ راهت را سرمه‌ی چشمانم كنم 
                                 اما اشك ِ آسمان رد ِ پایت را شست و رفت!

با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت
            بوی بودنت را در آغوش مي‌گيرم
                                باران آن را هم شست و رفت

حالا من مانده‌ام و
           کاسه‌ی آبى كه آورده بودم پشت ِ پایت بريزم

Image hosted by TinyPic.com

نوشته شده در ساعت 15:11 توسط لحظه |
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386

تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو را نمی خوام

باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

یه شوخی بودو یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو را نمی خوام

خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده

ولی میدونم تو آسمونا قصه مارو یکی شنیده

تو باور نکن هر کی بهت گفت پیشت می مونم پیشت می مونم

باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو می خونم

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو را نمی خوام

باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

یه شوخی بودو یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو را نمی خوام

خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده


نوشته شده در ساعت 16:2 توسط لحظه |
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386

 

 سلام ؛ حال من خوبِ...غمی  نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،...که مردم به اون شادمانی بی اساس  می گن ...با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،....که نه دل کسی در سینه بلرزه... نه این دل نا موندگار بی درمونم ...

تا یادم نرفته بنویسم :

دیشب در حوالی خواب هام، سال پر بارونی بود...دعا کردم که باز بیای، با من کنار پنجره بمونی،...بارون  مي باريد،...اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،...تو رفتی پیش ازاون که بارون بباره ...می دونم، دل من همیشه پر از هوای تازه ی باز نیومدن!...انگار درون قلبم...تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیومدنِ.....

بی پرده واست بگم :

چیزی نمونده...گونه هام از گرمی شراب تو گر گرفته ،...می خوام تنها بمونم، در رو پشت سرت ببند،...بی قرارم، می خواهم برم، می خوام بمونم ؟!...هذیون می گم ! نمی دونم...ميدونم عزیزقلبم،...حرفام باید خلاصه باشه،...ساده باشد، بی کنایه وبي ابهام،...

پس ازاول می نویسم :

سلام ! حال من خوب نفسم،

اما تو باور نکن ....؟! !

نوشته شده در ساعت 14:32 توسط لحظه |
شنبه بیستم بهمن 1386
نوشته شده در ساعت 13:46 توسط لحظه |
شنبه بیستم بهمن 1386
 

دلم برات تنگ شده..!کجایی؟!چرا تو بغلم نیستی؟!چرا حست نمی کنم؟!چرا نفسات به صورتم نمی خوره؟!اشکام....اشکام داره صورتمو می سوزونه؟!...این اشکا چرا اینقدر داغن؟!..گریه؟!منکه گریه یادم رفته بود!..تو چطور تونستی گریه رو به یاد من بندازی؟!..اشکامو با من پاک نکن..تو هم با من گریه کن...لذت میبرم..از اینکه عشقم با من گریه کنه لذت میبرم...!می خوام...بوتو میخوام!بوی گردنتو!میدونی چرا؟!..

چون بوی وجودتو میده!!..میشه؟!میشه غیر از من کسی این بورو نفهمه؟!حسش نکنه؟!..حتی اگه من نباشم؟!...

می خوامت...می خوام پیشم باشی!..می خوام حست کنم!...

بوتو...نفستو...وجودتو...می خوام باورت کنم!...

قلبم ..باز درد میکنه..داره میزنه...تند تند میزنه؟!مثل قلب گنجشکی که 3 ثانیه تا گلوله فاصله داشته باشه...

نکن!...تروخدا اذیتم نکن!..منکه اینقدر تورو دوست دارم...چرا اذیتم میکنی؟!....چرا اذیتم میکنی؟!..نکن...خدا رو خوش نمی یاد...حالم بده...

بازم میگم :

 (دوست دارم...)

نوشته شده در ساعت 13:25 توسط لحظه |
جمعه دوازدهم بهمن 1386
 دلم کسي را مي خواهد که دوستم داشته باشد ...
شانه هايش را براي گريستن وسينه اش را براي نهادن سرم و
چشمانش را براي خالي نمودن غم هايم مي خواهم . دلم کسي را
مي خواهد که مرا با هرآنچه هستم دوست بدارد .
با تمام خوبي ها و بدي هايم . با تمام مهرباني ها و نا مهرباني هايم .
 دلم کسي را مي خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هديه دهد.....

تو را گم ميکنم هر روز و پيدا ميکنم هر شب
بدينسان خواب ها را زيبا ميکنم هر شب
دلم فرياد ميخواهد ولي در گوشه اي تنها
که بي آزار با ديوار نجوا ميکنم هر شب
کجا دنبال عشق ميگردي؟؟؟
که من اين واژه را تا صبح معنا ميکنم هر شب...

نوشته شده در ساعت 15:39 توسط لحظه |
یکشنبه سی ام دی 1386

و براي تو ماندن... به پاي تو بودن... و به عشق تو سوختن !

 

 

و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن و براي تو گريستن ... !

 

 

اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگيست ... !

 

 

بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست ... !

 

 

چه زيباست بخاطر تو زيستن ...

 

 

ثانيه ها را با تو نفس کشيدن ... زندگي را براي تو خواستن ... !

 

 

چه زيباست عاشقانه ها را براي تو سرودن ... !

 

 

  بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگي... ! 

 

 

 چه زيباست بيقراري براي لحظه ي آمدن و بوئيدنت ... !

 

 

براي با تو بودن و با تو ماندن ... براي با هم يکي شدن ... !

 

 

کاش به باور اين همه صداقت و يکرنگي مي رسيدي !

 

 

اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست ...!!!!

 

 

 

و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد ... !

نوشته شده در ساعت 16:19 توسط لحظه |
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

محرم ماه حماسه و شجاعت و جوانمردی، ماه ظلم ستیزی و مبارزه با تبعیض و ذلت است.

محرم ماه امر به معروف و نهی از منکر و جمیع منکرات است.

سلام بر حسین سید و سالار شهیدان ، سید اولیاء و شقایق سرخ روئیده در نینوا و سلام بر حسین نور دیده بندگان خدا ، گلبوته سرخ باغستان سبز توحید، عطیه بزرگ سرمدی و راهنمای راه رشد و شرف و فضیلت و هدف.

سلام بر حسین که دلیری و آزادگی از قامت بلندش روئید و عشق از نامش حرمت یافت.

سلام بر حسین سالار همه ناشران عقیده و جهاد و سلام برحسین سرو بلند و آزادی و معرفت که از ذلت بیزار است و عاشق آزادی است.

نوشته شده در ساعت 14:13 توسط لحظه |