تبليغاتX
.•ღ.•*بازنده*.•ღ.•
جمعه پانزدهم آبان 1388

دلم برای همتون تنگ شده بود

نمی دونم چطوری بگم....اتفاقات زیادی برام پیش اومده بود!!!!!!

نوشته شده در ساعت 17:27 توسط لحظه |
دوشنبه یازدهم خرداد 1388
نوشته شده در ساعت 10:20 توسط لحظه |
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
دود می خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته ام دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام؟!

http://tinypic.com/nn607m.jpg

نوشته شده در ساعت 18:28 توسط لحظه |
یکشنبه دوم فروردین 1388
تا دیدم می خوای بری دلم راتو سد نکرد

برو فردا مال تو دیگه اینجا بر نگرد!

بدون من بعد من دلتو هر جا, جا نذار

غم با من بودنو تو من بد یادت نیار...

http://velgard.persiangig.com/image/Raftan/Raftan%2001.jpg
The image “file:///F:/picture/love/Copy%20of%202003037932659963534_rs.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

نوشته شده در ساعت 18:9 توسط لحظه |
سه شنبه بیستم اسفند 1387

در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند

                                ( مردمی که صادقانه دروغ میگویند)

نوشته شده در ساعت 15:49 توسط لحظه |
یکشنبه یازدهم اسفند 1387
هرگز از آن دوری مگو

و از آن فاصله ها که میان من و توست و هر آنگاه که دلت تنگ من است

بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار تا که تنهائیت از دیدن من جا بخورد

و بداند که دل من با توست

و همین نزدیکیست!!

نوشته شده در ساعت 16:33 توسط لحظه |
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387

دوست دارم

حتی اگه فردایی در کار نباشه...

The image “http://www.aftablog.com/uploads/m/mashooghe-siyahi/12169.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

نوشته شده در ساعت 17:26 توسط لحظه |
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
کلبه من پر از فرياد است. فريادي به بلنداي سکوت.

به زلالي حقيقت و به زيبائي سکوت باران بهاري.

کلبه ام تنهاست اما نسترن مي داند که چه پر غوغاست .

مثل شعرهاي ساده و بي وزن شاعران گم نام.

نوشته شده در ساعت 18:36 توسط لحظه |
جمعه یازدهم بهمن 1387
خیسم.سردمه.لابد دستهام هم یخ زدن.نمیدونم!

فقط میدونم هرچی بوده مغز استخونم رو هم تحت تاثیر قرار داده.از زیر برف و بارون میام.اغشته ام به سرما به درد به هجوم وحشیانه ی تنهایی.تنهایی،تنها.چه قدر حجیم این کلمه برام.

چمباته زدم ته یه چاه عمیق.دور خودم جمع شدم.تمام چیزی که داشتم دور خودم جمع کنم،خودم بودم!

حالا تو بیا و سنگ بنداز ته این چاه.بعد بشین و بشمار: یه دقیقه یه ساعت یه هفته یه.... اگه بخوام تا اخرش بگم حوصله جفتمون سر میره.تو هم بیخودی دلت رو خوش نکن صدای خوردن سنگ به ته چاه رو نمیگم هیچ وقت ولی حالا حالا ها مونده تا بشنوی.عمیق بد مصب!

این حس تنهایی مثل یه استخوون تو زخم هام میشینه،اخ!دیگه طاقتم طاق شد.داره مثه یه مته میچرخه و عمیق،عمیقتر میشه!

نمیخوام.ولی همیشه همه چیز به خواستن ما نیست.

نوشته شده در ساعت 13:56 توسط لحظه |
دوشنبه بیست و سوم دی 1387

اومدم بگم عشق از نظر تو تاریخ انقضا داره!

به قول خودت خیلی آدمه بی احساس و سنگ دلی هستی

به قول خودت توی این بازی من سومین نفری بودم که بازیش دادی

به قول خودت تو نمی تونی یه مدت طولانی عاشقه کسی باشی

می دونم میای ...

فقط خواستم به همه بگم اشتباه با تو بودن دیگه تکرار نمی شه!

میدونی میگن چشمها هیچ وقت دروغ نمیگن

ولی من قشنگترین دروغ رو تو چشمات خوندم

اون زمان که بهم گفتن دوست دارم

یادته؟!؟

نوشته شده در ساعت 14:46 توسط لحظه |